سلام بچه ها !

امروز واستون یه مطلب خیلی جالب آوردم باور کنید به خوندنش می ارزه .

دیروز نشسته بودیم بین بچه ها از بیکاری هر کی داشت یه چیز میگفت  یکی جک  میگفت یکی داستان میگفت و خلاصه درین بین یکی از رفقا گفت مطلب جدید و بسیار جالبی رو از یه مجله اینترنتی خونده (حالا راست و دروغش با خودش ) و اینطور شروع به تعریف داستان کرد :

چند سال پیش  زوج جوان و خوشبختی زندگی میکردند که از مال دنیا هیچ چیز جز یک بچه که به زندگی آنان گرمی ببخشد کم نداشتند و برای این کمبود زندگی خویش تا جائی که توان داشتند به این در و آن در زده وبه دکتر های زیادی رجوع کردند  ولی هیچ ثمره ای نصیب انان نشد .

تا اینکه دست به دامان امام رضا شد ه و در آستان مقدس انحضرت نذری در نظر گرفته و از ان بزرگوار راه چاره خواستند  سپس به شهر خود باز گشته  و به زندگی خود ادامه دادند تا اینکه بعد از مدت کمی صاحب یک پسر زیبا شدند . ولی بعد از تولد کودک نذر خویش را فراموش کرده و به آن عمل نکردند .

تا اینکه سه ماه بعد ، یک روز که پدر ، کودک را در خانه در آغوش گرفته و مادر برای خرید به بیرون مراجعه نموده بود پس از باز گشت از خرید با جنازه همسر خویش مواجه شده و کودک خود را در خانه نیافت .

مدتی بعد مادر کودک پس از ناراحتیها و گریه و تمنا های زیاد ، از غم کودک و شوهر به بیماری عصبی دچار شد و مدتی بدین منوال گذشت . اتفاقآ یک سال بعد مادر کودک در بین بازار با زن و شوهر جوانی مواجه شد که کودک او را در آغوش داشتند .

مادر بیچاره که بعد از مدت یک سال کودک خود را به چشم میدید بسوی زوج جوان رفته و دست به گریبان آنان شد و خیلی زود کار آنان به کلانتری و دادگاه کشید .

در جلسه اول دادگاه ، زن و شوهر جوان تمام گفته های مادر بیچاره را کاملا تکذیب کرده و او را به دروغگوئی و دیوانگی متهم کردند .

دادگاه بعد از شنیدن سخنان زن و شوهر جوان مادر کودک را به بیمارستان روانی انتقال داده تا از وی معاینه کامل عصبی صورت گیرد و بعد ازمعاینه دکتران اظهار داشتند که زن از صحت کامل برخوردار بوده و هیچ مشکلی از نظر روانی ندارد.

پس از آن دادگاه دستور داد که هم از زن وشوهر ، هم از کودک و هم از مادر ، آزمایش ژنتیکی گرفته شده و پاسخ آنرا در اختیار دادگاه بگذارند که پس از آزمایش دکترها به این نتیجه میرسند که آزمایش ژنتیکی کودک به هر دو طرف شباهت کامل داشته و باز دادگاه به هیچ سرنخی نمیرسند .

 خلاصه داستان دادگاه بعد از ناامیدی از تحقیقات تصمیم گرفت که از راه های فقهی وارد شوند و از مادران خواستند که به کودک شیر دهند تا ببینند که کودک شیر کدام یک از مادران را با اشتهای بیشتری مینوشد .

اول از زنی که یکسال گذشته به کودک شیر داده بود خواستند تا به کودک شیر بدهد و او شروع کرد به شیر دادن ، کودک با اشتهای زیادی شروع به خوردن شیر نمود سپس از مادر مدعی خواستند تا اینکار را تکرار کند و مادربا لهجه شیرین و مادرانه از کودک  خواست تا به اغوش  او بیاید:عزیزم بیا بغلم شیرتو بخور و در اینجا بود که پسرک در قرن بیست و یکم در زمانی که کشور های پیشرفته و متمدن جهان خدا را تکذیب مینمایند به امر خداوند متعال زبان گشوده وگفت :(نمیخوام مامان جون بستنیش خوشمزه تره) و در اینجای داستان بود که ما همه فهمیدیم که داستان رفیقمون سرکاری بوده و هیچ چیز جز تخیلات یه آدم الاف که قصد کاشتن ما رو داشته نبوده .البته باور کنید  من اصلا قصد کاشتن شما رو نداشتم من چیزی رو که شنیده بودم واستون تعریف کردم .

موفق باشید!


 

نوشته شده توسط عباس در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 10:10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت