تبليغاتX
وطندار
 

سلام !

بنا به خواست تنویرگر من پیام های قبلی ایشان رو اینجا میگذارم تا خواننده های عزیز بدانند که من متن پست قبلی ام رو در جواب به کدام حرف های ایشان نوشتم :

 

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
عباس جان ممنون عزیزم از نقطه نظریاتی تان از خداوند متعال برای شما و کافه جوانان مومن و مسلمان مادر وطن وجدان بیدار، مومن و صلح پسند آرزو مندم. از اینکه با خشونت بیشتر سر و کار دارید صحبت تان هم بیشتر با خود پیام خشونت و محرومیت را دارد دو چیزیکه در قاموس مومن جا ندارد.
در پیام مباک تان در کل یک نوع تشویش و تناقص موجود است برادر گلم. در بالای پیام تان سلام هموطن میگوید و باز در سطر پائین آن محبت میکنید که بالای افغان بودن شما مشکوکم و اطمینان ندارم و در آخیر پیام تان مینویسید که من برای شما خدا حافظ نمیگویم چون هیچگاه خواستار سلامتی شما نشده ام در حالیکه در آغاز پیام تان شروع با سلام ( یعنی سلامتی باد بر شما) کردید. دیگر تناقضات نهفته است در پیام تان امیدوارم باری دیگر تمرکز فکری داشته باشید و برف بام خود بر بام ما نیاندازید.
زمانکه شما میگوید سگ امریکا بهتر از نمیدانم پاکستانی و عرب و غیره .... است باوجودیکه شما قم زاده هستید دیگر من یک اندازه مشکوک میشوم بالای آن شعار های تند و تز مرگ بر امریکا، مرگ بر انگلیس و مرگ بر اسرائیل. یعنی این شعار ها آنقدر پوک و پوچ است که اصلا هیچ سازندگی ندارد و توئی قم زاده را نه تنها امریکا ستیز بار نیاورده بلکه امریکا پرست تولید نموده است. عجیب .....
خوب رسوا گشت این گندم نمای جو فروش
ما خیال آب میکردیم این دایم سراب

عباس جان شما سوال نموده اید که مردم چه خیر از شما دیده اند؟ عزیزم این سوال طفلانه است زمانیکه شما خطاب می نماید و بعد این شما را از مردم تجرید و مجزا میکنید عدم معلومات و آگاهی حضرت عالی را نشان میدهد. این (شما) که حضرت عالی از آن حرف میزنید در واقع برخاسته از بطن مردم است یعنی وجود آرونده این (شما) همان مردم است در غیر چگونه امکان داشت دیروز و همچنان امروز صف مقاومت در مقابل متجاوزین و اشغالگران بی استند و با خون خویش نقش آزادی و اسلام را در مادر وطن حک کنند. حد اقل برای من ناممکن بنظر می رسد. بار دیگر لطفا عزیزم در تشریح و وضاحت (شما) هم بپردازید تا ما هم بفهمیم . اما اجازه بدهید ما از شما سوال کنیم که توئی قم زاده و دیگر هم صفان تان که در خدمت امریکا و برای کسب اهداف امریکا در مهد کفر شکنان بذل و مساعی می نماید و هر روز آتش برون شده از میله سلاح شما و باداران خارجی تان طفلکان معصوم مادر وطن را که حتی جرم خویش را هم نمی دانند محکوم بمرگ میکند، سینه جوانان افغان را نشانه میروید بجرم اینکه بر خلاف شما امریکا ستیز است و از ارزشهای دینی و اخلاقی خود دفاع میکنند و دوست ندارد مانند شما که سلاح امریکائی بالای ناموس اش حکومت کند. بگوید چه خیر رسانده اید به مردم؟ امروز کابل به تل ابیب ثانی مبدل گردیده است، فساد اخلاقی بیداد می زند مشروب خوری عام شده است و ناموس مردم محفوظ نیست از دست شما پیش خدمتان الکولی صفت امریکا. امیدوارم حد اقل یک خیر تان را که رسانده باشید اسم بگیرید.
عباس جان این حالت شرم آور و ننگین بر هرفرد مادر وطن در حالی حکمفرما است که پروفیسور ها، شیخ الحدیث ها و آیت الله های دین و ناموس فروش بی ننگانه در خدمتی متجاوزین قرار دارد و برای بقا حکومت پوشالی و دست نشانده شب و روز بذل مساعی می نمایند.

عباس جان برادر گلم ما ظلم را رد میکنیم و بهیچ عنوان ظالم را نمی پذیریم ما به این عقیده هستیم که دست فولادین اسلام همواره و همیشه بر گلون ظالم بوده است و هیچ گاه امکان ندارد یک جامعه هم اسلامی باشد و هم افراد جامعه مظلوم. این مثل آب و آتش می ماند ما بر اصل اولی معتقدیم و خواستار یک جامعه اسلامی بتمام معنی هستید که در آن افراد جامعه حقوق مساویانه دارند و هیچ گونه حق تلفی مطرح نیست. ما در جامعه نه نظام مرد سالار، زن سالار، تاجیک سالار و پشتون سالار میخواهیم اینها همه نظامات قرون وسطائی جامعه غرب است و ما دوست نداریم اندیشه های کشنده بیگانگان را در جامعه خود حمل کنیم بلکه ما خواستار نظام اسلام سالار هستیم که صرفا صرف در آن اسلام حرف اول و اخر را میزند و بس. بنا هر اندیشه که با اسلام بیگانه باشد برای ما قابل قبول نیست و این را در ذهن تان خوب بشانید که چه کرزی پشتون در اقتدار باشد، چه پروفیسور تاجیک و چه آیت الله هزاره تا زمانیکه حکم پروردگار در جامعه جاری نشود و استقلالیت و آزداگی ملت دوباره احیا نشود بدانید که همیشه سنگر ها گرم خواهد بود و نه پریروز انگلیس توانست که سرکوب کند و نه دیروز روس توانست و نه امروز امریکا میتواند که صف مقاومت جوانان سنگر را تضعیف و محکوم به نستی کند. در قسمت اینکه شما مسلمان هستید من حرف ندارم بخداوند پاک پنا میبرم از اطلاق کفر اما همین قدر باید که گفت اکر شما مسلمان هم هستید در عقیده مسلمان و متعقد به پروردگار عالم می باشید اما در عمل کافر هستید یعنی مرتکب کفر عملی شده اید و همینکه در خدمت امریکا امروز هستید و بحیث عسکر زمینی امریکا بذل و مساعی می نماید خود کفر عملی پنداشته میشود و ثانیا حسد و کینه در مقابل مسلمان گناه کبیره می باشد. بنا شما عقیدتا مسلمان و عملا کافر هستید یعنی مسلمانیکه دست به اعمال کفرامیز میزند. و بعد دیگران را ملامت میکنید که این هم از دست شما است و اگر شما قران را مطالعه کنید بالخصوص مکالمه انسان و شیطان را در روز محشر مطلقا جوابتان را حاصل میکنید.

 

 

از خواننده های محترم خواهش میکنم که بعد از خواندن این نظرات جواب من رو هم در پست قبلی مطالعه کنند و نظرشون رو در مورد آن بنویسند .


 

نوشته شده توسط عباس در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 10:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


با سلام خدمت تمامی دوستان !

چه در افغانستان و چه در ایران یا هر جائی که این متن رو میخونند .

همونطور که از تاریخ آخرین پستم پیداست ، قصد داشتم دیگه دست از وبلاگ و وبلاگنویسی بردارم ولی در این اواخر با یک مثلآ وطن پرست آشنا شدم که باز منو پای کیبورد و اینترنت کشید .

در ابتدای این پست باید بگم که این پست من نظر به پست های قبلیم طولانی تر خواهد بود . چون چیزهای زیادی دارم که باید برای این شخص بنویسم ولی از تمام دوستان خواهش میکنم که یه مقدار حوصله به خرج داده و اینها رو تحمل کرده متن رو کامل بخوانند و البته نظر شانرو بنویسند و در واقع قضاوت کنند . یا به نفع ما یا بر علیه ما ( هیچ نظری سانسور نخواهد شد . )

یکی از دوستام که کامنت من رو توی وبلاگ تنویرگر و جواب ایشان رو در وبلاگ من خوانده بود برای من یه داستان کوتاه تعریف کرد که اینجا میخوام قبل از هر حرف دیگه ای برای شما بنویسم :

روزی پادشاهی به نقاشی دستور داد که تابلوی بزرگی از اون پادشان به صورت تمام قد نقاشی کند . و نقاش پذیرفت .

پس از اتمام کار تابلو ، پادشاه عده ای از مردم را کنار تابلو جمع کرده و از آنان خواست که تابلو را دیده و عیب های کار نقاش را در تابلو بگویند .

پیر مردی از بین جمع بیرون آمده و اجازه صحبت گرفت و گفت این تابلو ، تابلوی زیبائیست ولی عیب کوچکی دارد و آن این است که صورت پادشاه در این عکس خندان است و باید چهره پادشاه در عکس خشن میبود تا در نظر بیننده بیشتر سیاستمدار جلوه میکرد .

پادشاه بعد از شنیدن این حرف از پیرمرد شغلش را پرسید و پیرمرد در جواب گفت : کفاش

پادشاه گفت سهم یک کفاش در این عکس از بجلک پا (قوزک پا) به پائین است .

و حال من هم خود را در برابر سیاست مثل همان کفاش نسبت به تابلو میبینم و اگر به اینگونه بحث ها میپردازم فقط به خاطر این است که لااقل وجدان خودم را  راحت کنم . وگرنه من نه کاره ای هستم که کاری بکنم و نه کسی صدای من و امثال من را میشنود (البته به غیر از شما)

راستی ، یکی از دوستای افغانیمون که البته فعلا در ایران زندگی میکنند در یک پیام خصوصی از من پرسیده بود که چرا در کامنتی که در  وبلاگ تنویرگر نوشته بودم اینقدر با خشونت حرفم رو نوشته بودم که البته به همین دلیل که ایشون این سوال رو در کامنت خصوصی نوشته بودند من هم اسمی از ایشون نمیبرم ولی در جواب به این سوال شان باید از ایشان چند سوال کنم : که ایشان و بقیه هموطنان ما در ایران چه میکنند ، چرا از وطن خودشان دور شده و برای زندگی به ایران و یا پاکستان و یا هر جای دیگر مهاجرت کردند ؟ چرا خود بنده نتوانستم تا سن 17 سالگی وطن خودم رو ببینم ؟ و چرا در طی این سالها بارها و بارها در کوچه و پس کوچه های شهر های ایران مورد آزار و اذیت اراذل و اوباش و الوات و حتی گاهی پلیس ایران قرار گرفتم که حداقل نیش و زخم زبانشان افغانی اجنبی و هزاران فحش دیگر که اینجا لزومی به ذکر آن نمیبینم بود ؟

و این رو میدانم که هم اکنون هم وضع هیچ مهاجری نه در ایران و نه در پاکستان و بهتر از اون موقع من نیست و فقط اونها هستند که معنای این حرف من رو میفهمند و و درک میکنند که من چی میگم .

چرا افغانستان در وضعیت افتضاح امروزیست ؟

چرا با وجود اینکه در طی سالها از بسیاری از کشورهای جهان کمک های بیشماری به افغانستان صورت گرفته باز هم افغانستان از بزرگترین درخواست کننده گان کمک در دنیاست ؟

و هزاران چراو چرا و چراهای دیگر ...

جواب همه این چرا ها وجود تنویرگر و تنویرگرهاست .

این تنویرگرها هستند که  با دریافت پول ، سلاح ، مهمات و تجهیزات و ... از اربابان پاکستانی شان اجازه نمیدهند افغانستان رنگ آرامش و سکوت را به خود بگیرد .

همانطور که همه میدانید معنای کلمه طالب یعنی طلب کننده علم ولیز تنویرگران که از طرفی نام دیگر خود را طالب نیز میدانند مکاتب را که محل ترویج علم هستند به آتش کشیده و معلمان را که مروجان علم میباشند همراه با شاگردانشان که برای درس خواندن به مکاتب مب آیند ( پس میتوان آنان را در معنا طالب نیز خطاب کرد )به قتل میرسانند . حال اینها طالب هستند ؟ یا طالب کش ؟

مگر نه این است که در دوره طالبان قشر مونث حق تعلیم و رفتن به مکاتب را نداشتند و تاکنون نیز در مناطق تحت تصرف آنان دختران و حتی گاهی پسران حق رفتن به مکاتب را ندارند ؟

در اینجا سوالی پیش می آید که : طالبی که اجازه درس خواندن را به هیچ زنی نمیدهد و از نظر او زن حق آموختن سواد ندارد ، اگر به طور مثال از خوانواده خود وی زنی مریض شود و به معاینه دکتر احتیاج پیدا کند و به دلیل بیسوادی زنان هیچ دکتر مونثی وجود نداشته باشد چه خواهد کرد ؟

آیا او را برای معاینه و معالجه نزد دکتر مرد نامحرم میبرد ؟ یا از روی غیرت و ایمانش اجازه نمیدهد ناموثش با مرد نامحرم ملاقات داشته باشد و در نتیجه اجازه میدهد که وی به مرگ طبیعی بمیرد ؟

جناب تنویرگر در اول متن شان گفته بودند که پیام من در وبلاگ ایشان مملو از خشونت بوده و خشونت در اسلام نیست .

اولآ اینکه این حرف حقیقت ندارد زیرا حضرت علی علیه السلام فرموده اند : (بهترین شما کسیست که با ضعفا و مظلومان مهربان بوده و با گردن کشان بیرحم و توفنده باشد .

و دومآ  برای من این خیلی جالب است که این سخنان را شخصی میگوید که خود پشتیبان حکومت طالبان است . حکومتی که فکر میکنم میتوان آنرا خدای خشونت هم یاد کرد .

من در وجود تنویرگر و تنویرگران جز گردن کشی و دروغ و منفعت طلبی شخصی چیزی نمیبینم .

در ادامه پیام میخوانیم که مرا آمریکا پرست خطاب کرده در حالی که در قسمت های بعدی نوشته اند که در قسمت اینکه شما مسلمان هستید من حرف ندارم و پناه میبرم به خداوند از اطلاق کفر ....

و نوشته اند که شعارهای تند و تیز مرگ بر آمریکا و مرگ بر انگلیس و .... که در قم و سایر شهر های ایران داده میشود پوک و پوچ بوده و 17 سال زندگی در در قم و در بین آن جامعه مذهبی هیچ تاثیر مثبتی بر من نگذاشته است .

جناب تنویرگر در تمام بخش ها و جمله از حرفهایشان این را به رخ بنده کشیده اند که ما در خدمت کافران قرار گرفته و توسط آنها علیه وطن و هموطنان خود مورد استفاده قرار میگیریم .

در جواب این سخنان باید بگویم که من و دیگر دوستان هم قطارم همه مسلمان بوده و هستیم و مسلمان خواهیم بود و هیچ دلبستگی ای به آمریکا و آمریکائی ها نداریم و اگر فعلا در کنار آنان ایستاده و یا به گفته خود شما آنان را بادار برگزیده ایم این از ضعف دین و ایمان ما نیست بلکه همانطور که در حرفهای قبلیم در وبلاگ خودتان هم گفته بودم ما از مجبوریت و از برکت وجود امثال شما و از روی اجبار به این صف پیوسته ایم و از طرفی برای کسانی که فکر میکنند جنگ افغانستان جنگ بین اسلام و کفر است باید بگویم که از نظر من که از دوره سه ساله خدمتم در ارتش افغانستان فقط دوسه ماهی بیشتر نمانده و در این مدت شاهد همه چیز از نزدیک بودم هر نامی میتوان روی این جنگ گذاشت جز جنگ اسلام . در افغانستان هیچ کس برای اسلام نمیجنگد مگر آنکه فریب به ظاهر مسلمانان و تنویرگران را خورده باشد که البته آنان هیچ نسبتی با اسلام ندارند . بلکه از نام اسلام و مسلمان و طالب و مجاهد و تنویر گر و .... استفاده کرده و مردم بیسواد را به جنگ علیه دولت و حکومت کشیده تا اربابان قاچاقچی و پاکستانی شان بتوانند آزادانه به کشت و تولید و خرید و فروش خشخاش و دیگر مواد مخدر پرداخته و از این راه مردم را بیچاره کرده و مبالغ هنگفتی را به چنگ بیاورند که البته قسمت بزرگی از مخارج جنگ آنان هم از همین راه به دست می آید و برای آنان مهم نیست که رسیدن به مقاصد شان به چه قیمتیست . به قیمت قتل عام مردم بیگناه و یا آواره شدن آنان یا هر جنایت دیگری ؟

عده ای دیگر از روی مسائل قومی دست به سلاح برده و به خاطر این پا به میدان جنگ گذاشته اند که چرا مثلآ قوم های : کرزی و محمد زی و علی زی و ... قدرت بیشتری در حکومت به دست دارند و قومهای مثل ساک زی و شخن زی و نور زی و ... قدرت کمتری دارند و در این بین ممالکی مثل پاکستان که سود و آرامش خود را در ویرانی افغانستان میبینند به آنان کمک کرده و از طریق سازمان ASI و ... شورشیان را تربیت کرده و برای جنگ به افغانستان فرستاده و از آن پس به آنان از نظر مالی ، سلاح ، مهمات و ... کمک میکنند .

در ادامه ایشان مارا پیشخدمتان الکلی صفت آمریکا خطاب کرده و نوشته اند : امروز کابل به تل ابیب ثانی مبدل گردیده است و و فساد اخلاقی و مشروب خوری عام شده و ناموث مردم محفوظ نیست و این همه از دست ماست .

این که در کابل فساد اخلاقی و مشروب خوری وجود دارد قابل تکذیب نیست ولی نه به این حد که جناب فرموده اند . در جواب این حرف ایشان: من فکر نمیکنم که تا به حال هیچ کشور و یا حکومت مسلمانی موفق به این شده باشد که این موارد را به طور %100 در سطح کشور از بین ببرد ، حتی حکومت خود طالبان .

در ضمن اگر هم حرفهای شما درست باشد هر قدر که در کابل شراب و فساد اخلاقی عام شده باشد هنوز به پاکستان نرسیده است و هنوز سینماهای کابل نتوانسته اند فیلم های سکس را نمایش دهند . کاری که هم اکنون در بسیاری از نقاط پاکستان جریان دارد . من نمیدانم که پاکستانی ها کشور غرق شده در فساد خویش را چگونه رها کرده و برای جنگ به افغانستان می آیند و به این میگویند (جهاد) . جهاد در پاکستان صدها مرتبه واجب تر از افغانستان است .

نوشته بودید که : از میل سلاح ما و باداران خارجیمان طفلکان معصوم که حتی جرم خویش را نمیدانند محکوم به مرگ میشوند و سینه جوانان افغان را نشانه میرویم . در جواب این باید بگویم که اگر از طرف ما و یا باداران خارجیمان ، بیگناهی کشته شده از روی سحو بوده و یا لااقل ظاهرآ اینطور بوده و بعدآ از آن مردم معذرت خواهی و کمک مالی صورت گرفته در صورتیکه شما ، چه در دوران حکومت تان و چه هم اکنون در مناطق تحت تصرفتان برای جان بندگان خدا به قدر پشه ای ارزش قائل نیستید و با کشتن بندگان خدا و یتیم کردن فرزندانشان و بیوه نمودن زنانشان کک تان هم نمیگزد .

فکر میکنم حدود یک هفته پیش بود که دو زن را در وزیرستان جنوبی با تیر به فرقشان زدید .

شما فرموده بودید که تنها خواست شما عدالت اجتماعی و مستقل بودن افغانستان است در حالی که شما خود در زمان حکومت تان هر ظلمی که در توان داشتید از مردم دریغ نکردید و در مورد استقلال باید بگویم که افغانستان سالهاست که مستقل نبوده و نیست و فعلا هم نمیتواند باشد .

چون مردم افغاننستان بی سواد و به چندین دسته و گروه هستند . و من لازم نمیبینم در این مورد توضیحی بدهم چون سالهای گذشته جنگ و برادر کشی شاهد و گویای این حرف من است .

و اگر هم فرض کنیم که این دولت هم از بین رفته و باز شما به قدرت برسید و آمریکا و همسنگرانش از افغانستان خارج شود ، آیا حکومت شما مستقل خواهد بود ؟

نه . شما نیز دست نشانده پاکستان هستید . حال چه فرقی میکند که دولت افغانستان وابسته به آمریکا باشد و یا پاکستانی که قبلآ هم گفتم از نظر من آمریکا صد برابر به او شرف دارد .

شما فرلموده اید که : این امکان ندارد که یک جامعه اسلامی باشد و افراد جامعه مظلوم .

ما این حرف شما را تائید میکنیم و نظر به این حرف شما و سالهای حکومت تان و وضعیت مردم در زمان حکومت تان نمیتوانیم آن را یک حکومت اسلامی بنامیم .

و در آخر از شما یک خواهش دارم و آن اینکه لطفآ شما دیگر حرف از : مادر وطن ، وجدان بیدار و صلح و عدالت و ... نزنید چون من باور نمیکنم که شما با معانی این کلمات کدام آشنائی ای داشته باشید .

دوستانی که هنوز حوصله خوندن دارند لطفآ به لینک زیر رفته و مطالب جالبی رو که یکی دیگر از وبلاگ ها در مورد وبلاگ  تنویر و جناب تنویرگر نوشته اند مطالعه کنند .

http://secularismforafg.blogfa.com/post-26.aspx


 

نوشته شده توسط عباس در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 10:2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام بچه ها !

امروز واستون یه مطلب خیلی جالب آوردم باور کنید به خوندنش می ارزه .

دیروز نشسته بودیم بین بچه ها از بیکاری هر کی داشت یه چیز میگفت  یکی جک  میگفت یکی داستان میگفت و خلاصه درین بین یکی از رفقا گفت مطلب جدید و بسیار جالبی رو از یه مجله اینترنتی خونده (حالا راست و دروغش با خودش ) و اینطور شروع به تعریف داستان کرد :

چند سال پیش  زوج جوان و خوشبختی زندگی میکردند که از مال دنیا هیچ چیز جز یک بچه که به زندگی آنان گرمی ببخشد کم نداشتند و برای این کمبود زندگی خویش تا جائی که توان داشتند به این در و آن در زده وبه دکتر های زیادی رجوع کردند  ولی هیچ ثمره ای نصیب انان نشد .

تا اینکه دست به دامان امام رضا شد ه و در آستان مقدس انحضرت نذری در نظر گرفته و از ان بزرگوار راه چاره خواستند  سپس به شهر خود باز گشته  و به زندگی خود ادامه دادند تا اینکه بعد از مدت کمی صاحب یک پسر زیبا شدند . ولی بعد از تولد کودک نذر خویش را فراموش کرده و به آن عمل نکردند .

تا اینکه سه ماه بعد ، یک روز که پدر ، کودک را در خانه در آغوش گرفته و مادر برای خرید به بیرون مراجعه نموده بود پس از باز گشت از خرید با جنازه همسر خویش مواجه شده و کودک خود را در خانه نیافت .

مدتی بعد مادر کودک پس از ناراحتیها و گریه و تمنا های زیاد ، از غم کودک و شوهر به بیماری عصبی دچار شد و مدتی بدین منوال گذشت . اتفاقآ یک سال بعد مادر کودک در بین بازار با زن و شوهر جوانی مواجه شد که کودک او را در آغوش داشتند .

مادر بیچاره که بعد از مدت یک سال کودک خود را به چشم میدید بسوی زوج جوان رفته و دست به گریبان آنان شد و خیلی زود کار آنان به کلانتری و دادگاه کشید .

در جلسه اول دادگاه ، زن و شوهر جوان تمام گفته های مادر بیچاره را کاملا تکذیب کرده و او را به دروغگوئی و دیوانگی متهم کردند .

دادگاه بعد از شنیدن سخنان زن و شوهر جوان مادر کودک را به بیمارستان روانی انتقال داده تا از وی معاینه کامل عصبی صورت گیرد و بعد ازمعاینه دکتران اظهار داشتند که زن از صحت کامل برخوردار بوده و هیچ مشکلی از نظر روانی ندارد.

پس از آن دادگاه دستور داد که هم از زن وشوهر ، هم از کودک و هم از مادر ، آزمایش ژنتیکی گرفته شده و پاسخ آنرا در اختیار دادگاه بگذارند که پس از آزمایش دکترها به این نتیجه میرسند که آزمایش ژنتیکی کودک به هر دو طرف شباهت کامل داشته و باز دادگاه به هیچ سرنخی نمیرسند .

 خلاصه داستان دادگاه بعد از ناامیدی از تحقیقات تصمیم گرفت که از راه های فقهی وارد شوند و از مادران خواستند که به کودک شیر دهند تا ببینند که کودک شیر کدام یک از مادران را با اشتهای بیشتری مینوشد .

اول از زنی که یکسال گذشته به کودک شیر داده بود خواستند تا به کودک شیر بدهد و او شروع کرد به شیر دادن ، کودک با اشتهای زیادی شروع به خوردن شیر نمود سپس از مادر مدعی خواستند تا اینکار را تکرار کند و مادربا لهجه شیرین و مادرانه از کودک  خواست تا به اغوش  او بیاید:عزیزم بیا بغلم شیرتو بخور و در اینجا بود که پسرک در قرن بیست و یکم در زمانی که کشور های پیشرفته و متمدن جهان خدا را تکذیب مینمایند به امر خداوند متعال زبان گشوده وگفت :(نمیخوام مامان جون بستنیش خوشمزه تره) و در اینجای داستان بود که ما همه فهمیدیم که داستان رفیقمون سرکاری بوده و هیچ چیز جز تخیلات یه آدم الاف که قصد کاشتن ما رو داشته نبوده .البته باور کنید  من اصلا قصد کاشتن شما رو نداشتم من چیزی رو که شنیده بودم واستون تعریف کردم .

موفق باشید!


 

نوشته شده توسط عباس در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 10:10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

بازم سلام به همه !

حالتون خوبه 

بازم یه انتهاری دیگه !.

دیروز بازم یه تعداد مردم (حالا یا با گناه یا بی گناه) تو بغلان کشته شدند که در بین اونها سید مصطفی کاظمی یکی از نمایندگان مجلس پارلمان هم از دنیا رفت که باعث ناراحتی ها و نگرانی های بیشتر مردم شد البته نه فقط برای اینکه سید مصطفی کاظمی از دنیا رفت بلکه بخاطر اینکه این قبیل موارد عامل نا امنی و نشاندهنده ناکامی دولت در امور امنیتی کشور است.

در سمت راست صفحه چند تا نظر سنجی درست کردم که از همه خوانندگاه عزیز چه افغانستان و چه هر جای دنیا که اینها رو میخونند خواهش میخوام نظرشون رو در این مورد به ما بگن  !  

 این دو تا عکس رو هم در ادامه عکسهای قبلی گذاشتم ، هر دوتاش یکیه!.

 

بدون شرح!!!

 

کابل/دارالامان (30 سال قبل)

   

دارالامان فعلی

 


 

نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 12:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام عزیزان !

حالتون خوبه ؟؟!

الان ساعت ۷ شبه بد جوری حوصله ام سر رفته ، بیکارم !

یه آهنگ از مریم حیدر زاده گذاشتم ، دارم باهاش حال میکنم !

چند دقیقه پیش یه صدای مهیبی به گوش خورد ، گمونم یه راکت ( آر پی جی ) بود نمیدونم کجا خورد ولی صداش واسه چند ثانیه بد جوری حال ما رو گرفت .

دو ، سه روزه که چیزی هم ننوشتم آخه مطلب جالبی گیر نیاوردم که تو وبلاگ بیارمش .

راستی ملینا خانم نوشته بودیتبادل لینک کنیم ولی آدرسی رو که داده بود زدم نوشت وبلاگی به این نام ثبت نشده ، گمونم آدرس رو اشتباه وارد کرده بودی !. نوشته بودی که عکسها ئی رو که قولش رو داده بودم بذارم ولی من نوشته بودم که نظر به درخواست میذارم ، هر نوع عکسی که بخواید اما فعلا تو اولین نفری هستی که ازم عکس خواستی ولی خوب باشه به زودی واستون میذارم .(البته اگه درخواست ها بیشتر هم بشه بد نیست )

خوب فعلا حال ندارم از این بیشتر تایپ کنم به زودی واستو باز عکس میذارم

شاد و موفق باشید .


 

نوشته شده توسط عباس در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 8:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام دوستان!

امیدوارم که حال تمامتون خوب باشه و از دلدردهای ناشی از پرخوری عید جان سالم بدر برده باشید

چیه ؟؟.. ، چرا اینجوری نیگا میکنی ،مگه کم خوردی؟؟!! خوب من منظورم کسائیه که وقتی میرن مهمونی تا چشم صابخونه رو دور میبینند سه چهارمه ظرف اجیل رو همراه با یه مشت شکلات و دوتا شیرینیمیندازند تو جیبشون تا وقتی که از خونه بیرون هم میرن با خوردن اونها از بیکاری و بیحوصلگی نجات بیابند !!. ( کلک !!..  تو که هنوزم جیبات پره!! )

خوب ، بگذریم ، ببخشید که دو سه روز نبودم ولی نمیدونید من این روزها چقدر سرم شلوغه از روز عید تا حالا وقت سر خاریدن هم ندارم . آخه میدونید همراه یه تعداد هیئت های بازرسی میریم تا از پرسنل های اردو دیدن کنیم و من هم ازشون عکس میگیرم روز دوم عید که رفتیم به دیدن زخمی ها و مریضان اردو تو این دو سه روز بقیش هم نصف افغانستان رو گشتیم : زابل ، پنجوائی ، اسپیروان ، اسپین بولدک ...

عکسهای قشنگی هم گرفتم از منظره ها ، مناطق جنگزده ، سربازان و زندگیشون و از دوستایآمریکائیمون( خطاب به ملینا )      

امروز میخوام به درخواست مبینا خانم ( خواهر ملینا ) که نوشته بودند تو وبلاگ عکس بذارم واستون یه مقدار عکس از گذشته های کابل بذارم که میدونم اگه براتون تکراری نباشه جالبه ، مطمئنآ خیلی از هموطنانمون  این منظره ها رو دیدند ولی یه کم کهنه تر و داغون ترش رو   !!!

این عکسها ، عکسهائیه که حدآقل ماله ۲۵ یا ۳۰ ساله پیشه !

اگه خواستید اون عکسهایی رو هم که خودم تو این چند روز از گوشه و کنار گرفتم براتون میذارم ، اصلا هر جور عکسی که میخواید بگید من بذارم  بشرطی که تو نظرات بگید ( آخه میدونید من واسه اینکار اصلا روحیه ندارم ) 

راستی مبینا خانم گفته بودند که ایمیل آدرسم رو واسش بذارم اگه به سمت راست صفحه یه نگاهی بندازی میبینی که تو قسمت فهرست اصلی یه جائی نوشته ( ایمل ) همونجا کلیک کنی ایمل آدرسم رو میبینی ولی باز واست مینویسم :  ssg205@yahoo.com

از همه بخصوص از ملینا میخوام که این عکسها رو در قسمت ادامه مطلب ببینند ، اگه افغانستان هستند یا افغانستان رو دیدند این عکسها رو با افغانستان امروزی مقایسه کنند و با نظراتشون ما رو شاد کنند .

ادامه مطلب یادت نره!!!


>اینجا کلیک کن ادامش رو ببین<

 

نوشته شده توسط عباس در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 6:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


این گل به مناسبت عید سعید تقدیم به تمام دوستان

 قشنگه نه؟!....


 

نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 9:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


فرارسیدن عید سعید فطر رو پیشاپیش به تمام عزیزان تبریک میگم

سلام به تمام عزیزان !

امیدوارم که حال تمام دوستان ، رفقا ء ، اراذل و اوباش ... ببخشید جو گرفت

منم هی ... بد نیستم !!

اصلا مگه تو دکتری؟؟؟؟...

بچه ها ماه رمضون هم تموم شد .

روزه گرفتن ها ، گرسنگی ها ، و البته ماه رحمت  ، ولی رحمت خدا همیشه هست .

دیروز واسم خیلی نظرات جدید اومده بود اما به خاطر گرفتاری های زیادی که داشتم فقط تونستم نظرات رو بخونم ولی وقت نکردم جوابشون رو بدم ، آخه میدونید از من خواسته بودند یه پیام تبریکیه جالب طراحی کنم که به قدمه های پائین بفرستیم . ساختنش وقت تمام روزم رو گرفت هشت پیام تبریک آماده کردم تا یکیش رو قبول کردند وقتی هم که کارم تموم شد تقریبآ وقت افطار بود .

امروز هم که میز کارم رو باز کردم اول از همه چشمم به نظر آبجی خوبم پری جون افتاد که البته زود رفتم و تو وبلاگش جوابش رو دادم .

راستی بنا به در خواست بعضی دوستان و تحریک کردن حس غیرت دینی و مذهبی بنده ، لینک (امگا) رو هم از وبلاگ برداشتم ، ولی به نظر شما بهتر نبود میذاشتیم حرفش رو بزنه ؟؟؟؟خوب مام جوابش رو میدادیم .

درضمن تمام نظرات امگا هم از آرشیو نظرات پاک شده و نظرات هم از این به بعد ، بعد از تایید به نمایش در میان .

و اما ملینا خانم !!!!!

مثل اینکه تو شبها خواب نداری

چاخان !!!..

نوشته بودی ۴ صبح ولی تو آرشیو ساعت ۶:۱۷ رو ثبت کرده بود .

در مورد جکهات : همش تکراریه ، جدید ترش رو پیدا کن

گفته بودی جواب حرفهات رو بگم ، میتونی تو ادامه مطلب بخونی .

بقیه هم نظرات خودشون رو در این مورد بگن.

با تشکر


>اینجا کلیک کن ادامش رو ببین<

 

نوشته شده توسط عباس در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 1:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

 


 

نوشته شده توسط عباس در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 5:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گفتگو با خدا

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
    
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
   
  .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
    
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
    
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
    
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
    
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
    
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...
 


 

نوشته شده توسط عباس در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 4:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشقولانه های یک کودک

 
با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،

ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی غنج می رود.

ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید.

من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.

من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!''

تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....! خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!''

من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !!

جالب بید   ؟ 


 

نوشته شده توسط عباس در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 11:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


این پست رو فقط واسه یه نفر که ( خودش میدونه ) نوشتم . بقیه نخونند برن سراغ پست بعدی

در مورد (آمریکائی ها)

تو ادامه متن بخونش


>اینجا کلیک کن ادامش رو ببین<

 

نوشته شده توسط عباس در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 11:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


معذرت خواهی

سلام دوستان

ببخشید که قسمت نظرات رو فیلتر کردم  ُ که نظرات بعد از تائید نمایش داده میشه ولی منظور من فیلتر کردن نیست یه دلیل دیگه داره که نمیتونم اینجا بنویسم .

به زودی دوباره ورش میدارم

موفق باشید


 

نوشته شده توسط عباس در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 1:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام دوستان امروز واستون دوسه تا مطلب جالب آوردم البته اینو بگم اینها رو از وب دوست خوبمون پری جون گرفتم واقعآ پست های جالبیه

پست قبلی اولیش بود دومیشم همینه سومیش رو هم تو ادامه مطب بخونید :

این یکی یه امتحان تست هوشه

حال من یکی رو که گرفت امیدوارم شما با دقت بیشتری جواب بدین ضایع نشین

 

 

 

4 تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی آماده ای؟.

 

 

 

برو پایین تر.....

 

 

 

سوأل اول : فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

 

 

 

 

 

 

 پاسخ: اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.

 

  سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی. برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی.

 

 

  سوأل دوم: اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

 

 

 

 

 

 

 

 جواب: اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)

 

   شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟

 

  سوأل سوم: ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید

 

 . عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید.

 

 

 

 

 

 

 

حاصل جمع بالا چنده؟ به عدد 5000 رسیدید؟

 

 

 

 

 

 

 

جواب درست 4100 است. باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید

 

 . مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!

 

 

 Pedare mari 5 ta dokhtar dare :1 nini 2 nono 3 nene 4 nana 5 ? esme panjomi chiye?

 

 

 Javab:nunu?

 

 

 

 

 

 

Na shoma kamelan dar eshtebahid.yek bar dige soal ro bekhoonid:esme dokhtare panjomi mari hast

 

 

 

راستی ادامه مطلب یادتون نره ، رابطه تاریخ تولد شما با شخصیت تان!!!!!

 


>اینجا کلیک کن ادامش رو ببین<

 

نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 4:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

دانستن نکات زیر درباره استفاده بهینه از رنگ‌ها خالی از فایده نخواهد بود.

 

برای لاغر شدن ، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید. رنگ آبی اشتها را کم می‌کند.


 
اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید. رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش می‌دهد .


 

اگر بی‌حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را انتخاب کنید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید، رنگ نارنجی بی‌حالی شما را از بین می‌برد.


 

اگر از کم خونی رنج می‌برید، میوه‌های قرمز رنگ مانند گیلاس ، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف کنید .

 

افراد افسرده لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و رنگ زرد را اطراف خود بجویند. رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و مانع افسردگی می‌شود .

 

اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را به رنگ بنفش درآورید یا از چراغ خواب به رنگ بنفش استفاده کنید. رنگ بنفش آرامش دهنده و خواب‌آور است .

 

اگر مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید، رنگ نیلی کمک می‌کند تا بهتر بیندیشید.


 

نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 4:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود


 

نوشته شده توسط عباس در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 4:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام عزیزان !

امیدوارم که حال همتون خوب باشه اگه حال منو میپرسید چندان تعریفی نداره میدونید چرا؟

امروز صبح تو کابل دم سینما بهارستان یه انفجار شده آره بازم یکی از اون ادمهای عوضی که دیروز در بارشون نوشته بودم نمی دونم این ادمها با چه انگیزه و تفکری این کار ها رو میکنند . اینها فکر میکنند با اینکارشون میرن به بهشت ؟؟؟؟

اخه مگه خودکشی یا کشتن و داغدار کردن خانواده های  چند تا بیچاره و بدبخت غیر نظامی یا کشتن سربازی که شاید از بیکاری و بی پولی اومده به سربازی و داره به کشورش خدمت میکنه و حتی شاید خونواده اون به غیر از درامدی که این سرباز واسشون میفرسته هیچ درامدی نداشته باشن ثواب داره . خوب خودتون کلیک کنید و ببینید نظر هم یادتون نره ...


 

نوشته شده توسط عباس در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 3:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام دوستان !

 

اینم یه مقدار حرفهای عاشقانه که از این ور و اون ور پیداشون کردم

 

البته اینها حرفهای خودم نیست  چون من عاشق نیستم ولی خداییش

 

حرفهای قشنگیه ، شاید بگین یه نظامی رو چه به این حرفها ولی مگه

 

 نظامی ها دل ندارند ؟؟؟؟؟؟

 

قشنگه بخون ضرر نمیکنی  .


>اینجا کلیک کن ادامش رو ببین<

 

نوشته شده توسط عباس در جمعه ششم مهر 1386 ساعت 4:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام بچه ها !

امروز جمعه است و بد جوری حوصله ام تو اطاق سر رفته صبح تاظهر نشستم تو اطاق بیکار.... اخر دیدم اینجوری نمیشه پاشدم اومدم پشت کامپیوتر رفتم.

این رفیق اطاقم شریف هم که اصلا خوابش تموم نمیشه هر چی نشستم ظهر شد ولی اون از خواب بیدار نشد .

قبل ماه رمضون هیچ سرگرمی هم که گیر نمی اوردیم میرفتیم یه تخمه ای چیزی گیر میاوردیم میشستیم یه فیلم یا آهنگ باحال هم پیدا میکردیم شروع میکردیم به خوندن ولی الان ... مخم میترکه از بیکاری و بی حوصله گی .

راستی دیروز یه خبر از همین نزدیکی هامون شنیدم .

 شنیدم که دو سه روز پیش توی یکی از شهرهای ولایت قلات یک پسر پانزده ساله بمب به خودش بسته و اومده جلوی سربازا خودش رو منفجر کرده.

به علاوه کشته شدن خودش یه سرباز بیچاره رو کشته و دو سه تای دیگه رو هم زخمی کرده

نظر شما در مورد اینکار اونها چیه ؟؟!!! اونها شهید میشن ؟؟؟؟!!!!  اخه ما که کافر نیستیم !!ما هم داریم نماز میخونیم روزه میگیریم .

نمیدونم که این مثلآ ملا ها... چی به گوش این مردم میخونند که اینها اینقدر با دولت و پلیس و اردو بدشون میاد که حتی پسر ۱۵ ساله شون هم حاضره خودش رو قربونی بکنه که یه سرباز رو بکشه .

این درسته که ما داریم با آمریکائی های کافر کار میکنیم ولی مگه پیغمبر خدا نگفته که بهترین شما کسیست که بیشتر از بقیه خوبی و خیرش به مردم برسه ؟؟؟

مردم افغانستان از چند قوم تشکیل شده اند مثل هزاره ، ازبک ،تاجک، پشتون .... که تو این چندین سال گذشته هر قومی داشت میزنه تو سر قوم دیگه همین الان هم که مثلا داریم میبینیم جنگ تموم شده از خیر سر همین آمریکائی هاست الان ما از تمام اقوام افغانستان جمع شدیم تو اردو و داریم با هم زندگی میکنیم . خیلی هم با هم رفیقیم با هم به وظیفه ها میریم با هم غذا میخوریم در حالی که اگه پنج سال پیش تو جنگ کابل من همین رفیقی که الان دارم باهاش غذا میخورم رو گیر میآوردم میکشتم و اون منو ،به خدا مابچه های اردو هم اونقدر بی غیرت نیستیم که با کسی که کشورمون رو اشغال کرده دست به یکی کنیم ولی داریم میبینیم که غیر از این هیچ راهی برامون نیست .

حالا شما بگید اومدن امریکائی ها تو کشور ما واسمون بده ؟؟؟ خوب مثل اینکه نخواسته تو کار بزرگترا دخالت کردیم . با حرف های ما هم که مشکلی حل نمیشه .

به امید روزی که نه تو افغانستان طالب باشه نه امریکائی .


 

نوشته شده توسط عباس در جمعه ششم مهر 1386 ساعت 3:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

سلام دوستان !

 

امیدوارم که حالتون خوب باشه

 

امروز بعد از اون داستان غمگین واستون یه داستان نوشتم که یه کمی به طنز

 

شبیهه ولی تا جای زیادی به واقعیت ها هم ربط داره البته در مورد ایران

 

نمیتونم حرفی بزنم ولی تو افغانستان صد در صد صدق میکنه  حالا بعد از

 

 خوندن اون داستان اشک هاتون رو پاک کنید و این یکی رو واسه شاد شدن

 

بخونید  .

 

این داستان رو دو ، سه ساله پیش توی یه مجله طنز ایرانی خونده بودم تا

 

جائیکه حافظه ام یاری کرد  سعی کردم که داستان رو به شکلی که خوندم

 

بنویسم ولی امکان داره که یه کمی هم تغییر کرده باشه اما اصل داستان فرقی

 

نکرده .

 

 

داستان قشنگیه ،  تو ادامه مطلب بخونیدش حال میکنید مطمئنم.

 

 

بی معرفت نظر نداده جائی نری هااااااااا..........

 

 

 

 


>اینجا کلیک کن ادامش رو ببین<

 

نوشته شده توسط عباس در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 4:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام عزیزان !

 

امیدوارم که حال همتون خوب باشه .

 

بلاخره بعد از یکماه و نیم موفق شدم که خودم رو برسونم قندهار

 

ولی سید حسین رو نکشتم .

 

این دفعه رو بهش رحم کردم آخه میدونید من قلب مهربونی دارم .

 

راستش رو بخوایید خیلی زحمت کشیدم تا رسیدم قندهار ده دفعه

 

رفتم فرودگاه و سوارم نکردن آخرش هم با هواپیمای امریکائی ها

 

اومدم . بازم صد رحمت به این کافرها!!!!

 

بچه ها تقریبآ دو سه ماه پیش بود که یه روز ساعت های سه یا سه

 

 و نیم بود که  از شعبه کاریمون اومدم اطاق استراحت که دیدم هم

 

اطاقیم شریف نشسته جلوی لب تاب و داره یه چیزی رو میخونه

 

 گفتم داری چیکار میکنی ؟ گفت دارم داستان میخونم گفتم چه

 

 داستانیه گفت قشنگه توهم اگه میخوای بیا بهت کپی بدم بخون.

 

گفتم بابا تو بیکاری ، یا اینکه حوصله اضافی داری.خوب خلاصه رفتم

 

 دنبال کارم و یه ساعت بعد اومدم دیدم هنوز داره میخونه گفتم

 

 تموم نشد ؟گفت نه .رفتم باز بعد از شام اومدم گفتم تموم نشد

 

 باز گفت نه من یه چائی خوردم دیدم این توی داستانه به من هم

 

 هیچ اعتنائی نمیکنه تنهائی حوصله ام سر رفت گرفتم خوابیدم

 

ساعت دوازده و نیم شب از خواب بیدار شدم دیدم هنوز داره میخونه

 

گفتم تموم نشد: گفت آخرشه الان تموم میشه . خلاصه با دیدن

 این علاقه دوستم منم کنجکاو شدم که ببینم این چه جور داستانیه

و فرداش من شروع کردم به خوندن اون داستان و البته من هم از

 اون بنده خدا بد تر شده بودم چون واقعآ داستان قشنگی بود .

 

 

خوب بگذریم ، بهتون قول داده بودم که وقتی اومدم قندهار مطالب

 

جالبی رو در واستون بنویسم پس به عنوان اولیش همین داستان رو

 

تقدیم تون میکنم  :

 

 

راستی بچه ها اگه اسم یا آدرس  وبلاگش یادم میبود حتمآ درج

 

میکردم ، قصد من دزدیدن مطالب نیست .

 

تو ادامه مطلب بخونیدش ، مطمئن هستم پشیمون نمیشید . نظر

 

هم یادتون نره

 

فحش انداختم .

 

قبل از شروع به خوندن یه بسته دستمال کاغذی برای پاک کردن

 

 اشکهاتون در دسترس بذارید

 


>اینجا کلیک کن ادامش رو ببین<

 

نوشته شده توسط عباس در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 4:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ماه  رمضون به همه مسلمونا مبارک!

(به غیر از روزه خورا)

البته  امیدوام روزه خوری بین شما نباشه.

سلام عزیزان !

امیدوارم همتون شاد و شنگول باشید .

امروز  پنج شنبه است و من هنوز تو کابلم

از روزی که سید حسین از تو هواپیما منو پیاده کرد  تا واسش سی دی ها رو بگیرم دو تا  هواپیما رفته قندهار ولی من تا حالا موفق نشدم برم 

هر کاری که کردم تو  هواپیما سوارم نکردن الهی سیدحسین چی  بشی!

امروز هم مثل چند روز گذشته مخم داره میترکه از بیکاری  و بی حوصله  گی.

دیروز و پریروزم  رو هم تو دارالامان کابل تو نماینده گی  قول  اردوی قندهار  گذروندم

میدونید هرکسی که بعد از   تموم کردن مرخصی  بخواد بره سر وظیفه باید بره تو دارالامان  و  ثبت نام کنه که هر وقت هواپیما رفت از روی لیست کسانی که  ثبت  نام کردند بفرستندشون به محل وظیفه .امروز از صبح تاحالا نشسته بودم تو اطاق تا دیروز وقت های بیکاری خودمون رو با تخمه شکستن و چائی خوردن پرمیکردیم ولی خدا از امروز تا یک ماه این سرگرمی رو هم از ما گرفت خلاصه هیچ سرگرمی ای پیدا نکردم غیر اینکه بیام و این چرندیات رو واستون بنویسم .

به هر حال بچه ها واسم دعا کنید زودتر برسم قندهار اینبار من سیدحسین رو میکشم

خوب بچه ها فعلآ

 

 


 

نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 1:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام دوستان !

امیدوارم حال همه بیکارانی که میشینند و چنین مزخرفاتی رو میخونند خوب باشه .

گرچه تا حالا همش بیشتر از یک بنده خدای بیکار تو این وبلاگ تازه به کار اغاز کرده نظر نداده .

خوب به هر حال از همین یک نفر هم که همین اقا / خانم دلکش باشه به خاطر نظرش تشکر میکنم و بهش تبریک میگم !  میپرسید چرا؟؟؟  خوب معلومه به خاطر اینکه به قول خودش اولین و آخرین رفیق من تو این وبلاگه و از طرفی قسمت نظر خواهی این وبلاگ به دست اون افتتاح شده .

خوب به هر حال !

چند روزیه که اومدم مرخصی و الان تقریبآ مدت دو هفته است که بیکارم و دارم کوچه و خیابون های کابل رو گز میکنم . راستش رو بخواهید بد جوری هم حوصله ام سر رفته از بیکاری اومدم نشستم تو کافی نت و خواستم با یکی ده دقیقه بچتم که اونجام ادم بیکار گیر نیاوردم . تا بخوای با یکی چت بکنی میای بهش سلام بدی ازت میپرسه دختری یا پسر !!!!!!!  تا میگی (پسر )  سریع خداحافظی میکنه .

اخه بنده خدا مگه اشکالی داره که دو تا پسر بخوان تو چت با هم رفیق بشن ؟

بلاخره بعد از کلی انتظار برای اینکه یکی بخواد افتخار بده و باهات دو کلمه بچته به این نتیجه رسیدم که این کار غیر از تلف کردن وقت و بالا رفتن پول کافی نت هیچ سود دیگه ای نداره .

اون وقت بود که اومدم سراغ وبلاگ  و این صفحه رو شروع به تایپ کردم .

من قرار بود دو سه روز پیش برگردم قندهار رفتم به فرودگاه نظامی کابل یا به قول خودمون میدان هوائی نظامی کابل حتی سوار هواپیما هم شدم که برم طرف قندهار ولی یک دفعه یادم اومد که رفیقم (سید حسین ) ازم خواسته بود چند تا سی دی آموزش انگلیسی رو واسش از کابل از پیش دوستش بگیرم و واسش برسونم قندهار بهم اخطار داده بود که اگه بدون سی دی بیائی قندهار میکشمت راستش رو بخواهید این دوستمون هفته ای که دو نفر رو نکشه مریضه !!!!!!!

خلاصه برگشتم و از ترس جون خودم رفتم سراغ رفیقش و اون سی دی هارو گرفتم و الان که سی دی هاش پیشمه یه هفته است که منتظرم هواپیما بیاد که باهاش بریم قندهار ولی هیچ هواپیمائی پرواز کابل /قندهار نداره اینم از فایده دوستمون سید حسین !

مثل اینکه زیادی پرحرفی کردم خوب شوخی بسه دیگه  به یه دلایلی من تو کابل نمی تونم براتون مطالب جالب بنویسم منتظر بمونید برم قندهار اونجا امکانات ما خیلی بیشتره از اونجا بهتر میتونم  مطالب جالب بریزم جلوتون در ضمن یه عکس هائی رو هم از خودمون در اختیارتون خواهم گذاشت تا  ازش فیض ببرید پس منتظر باشید و گاهی اگه وقت کردین به این وبلاگ سر بزنید .

در مورد سید حسین هم شوخی کردم اگه حقیقتش رو بگم اون بهترین دوستم تو قندهاره خیلی پسر خوبیه تا یه جائی ورزش کارم هست دان دو و کمر بند سیاه کیک بوکس رو داره ( جدی نگیرید )!  

خوب فعلآ خدافظ

 

 


 

نوشته شده توسط عباس در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 3:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


توجه!!!!!!!!!

با عرض سلام .

با عرض پوزش به دلیل مشکلاتی که به شما مربوط نیست فعلآ برای مدتی چیزی برای گفتن نداریم و از نوشتن مطالب معذوریم . ولی به همه خواننده گان عزیز وعده میدهیم که به زودی مطالب جالبی را از قبیل جک و داستان و ...  برایتان به صورت گونی گونی هدیه خواهیم داد .


 

نوشته شده توسط عباس در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 7:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت