سلام بچه ها !![]()
امروز واستون یه مطلب خیلی جالب
آوردم باور کنید به خوندنش می ارزه
.
دیروز نشسته بودیم بین بچه ها از بیکاری هر کی داشت یه چیز میگفت یکی جک میگفت یکی داستان میگفت و خلاصه درین بین یکی از رفقا گفت مطلب جدید و بسیار جالبی رو از یه مجله اینترنتی خونده (حالا راست و دروغش با خودش )
و اینطور شروع به تعریف داستان کرد :
چند سال پیش زوج جوان و خوشبختی زندگی میکردند که از مال دنیا هیچ چیز جز یک بچه که به زندگی آنان گرمی ببخشد کم نداشتند و برای این کمبود زندگی خویش تا جائی که توان داشتند به این در و آن در زده وبه دکتر های زیادی رجوع کردند ولی هیچ ثمره ای نصیب انان نشد .![]()
تا اینکه دست به دامان امام رضا شد
ه و در آستان مقدس انحضرت نذری در نظر گرفته و از ان بزرگوار راه چاره خواستند
سپس به شهر خود باز گشته و به زندگی خود ادامه دادند تا اینکه بعد از مدت کمی صاحب یک پسر زیبا شدند . ولی بعد از تولد کودک نذر خویش را فراموش کرده و به آن عمل نکردند .![]()
تا اینکه سه ماه بعد ، یک روز که پدر ، کودک را در خانه در آغوش گرفته و مادر برای خرید به بیرون مراجعه نموده بود پس از باز گشت از خرید با جنازه همسر خویش مواجه شده و کودک خود را در خانه نیافت![]()
.
مدتی بعد مادر کودک پس از ناراحتیها و گریه و تمنا های زیاد ، از غم کودک و شوهر به بیماری عصبی
دچار شد و مدتی بدین منوال گذشت . اتفاقآ یک سال بعد مادر کودک در بین بازار با زن و شوهر جوانی مواجه شد که کودک او را در آغوش داشتند
.
مادر بیچاره که بعد از مدت یک سال کودک خود را به چشم میدید بسوی زوج جوان رفته و دست به گریبان آنان شد
و خیلی زود کار آنان به کلانتری و دادگاه کشید .
در جلسه اول دادگاه ، زن و شوهر جوان تمام گفته های مادر بیچاره را کاملا تکذیب کرده و او را به دروغگوئی و دیوانگی
متهم کردند .
دادگاه بعد از شنیدن سخنان زن و شوهر جوان مادر کودک را به بیمارستان روانی انتقال داده تا از وی معاینه کامل عصبی صورت گیرد و بعد ازمعاینه دکتران اظهار داشتند که زن از صحت کامل برخوردار بوده و هیچ مشکلی از نظر روانی ندارد.
پس از آن دادگاه دستور داد که هم از زن وشوهر ، هم از کودک و هم از مادر ، آزمایش ژنتیکی گرفته شده و پاسخ آنرا در اختیار دادگاه بگذارند که پس از آزمایش دکترها به این نتیجه میرسند که آزمایش ژنتیکی کودک به هر دو طرف شباهت کامل داشته و باز دادگاه به هیچ سرنخی نمیرسند .
خلاصه داستان دادگاه بعد از ناامیدی از تحقیقات تصمیم گرفت که از راه های فقهی وارد شوند و از مادران خواستند که به کودک شیر دهند تا ببینند که کودک شیر کدام یک از مادران را با اشتهای بیشتری مینوشد .
اول از زنی که یکسال گذشته به کودک شیر داده بود خواستند تا به کودک شیر بدهد و او شروع کرد به شیر دادن ، کودک با اشتهای زیادی شروع به خوردن شیر نمود
سپس از مادر مدعی خواستند تا اینکار را تکرار کند و مادربا لهجه شیرین و مادرانه از کودک خواست تا به اغوش او بیاید:عزیزم بیا بغلم شیرتو بخور و در اینجا بود که پسرک در قرن بیست و یکم در زمانی که کشور های پیشرفته و متمدن جهان خدا را تکذیب مینمایند به امر خداوند متعال زبان گشوده وگفت :(نمیخوام مامان جون بستنیش خوشمزه تره)
و در اینجای داستان بود که ما همه فهمیدیم که داستان رفیقمون سرکاری بوده و هیچ چیز جز تخیلات یه آدم الاف که قصد کاشتن ما رو داشته نبوده .البته باور کنید من اصلا قصد کاشتن شما رو نداشتم من چیزی رو که شنیده بودم واستون تعریف کردم .
موفق باشید!![]()
نوشته شده توسط عباس در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 10:10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بازم سلام به همه !
حالتون خوبه
بازم یه انتهاری دیگه !.
دیروز بازم یه تعداد مردم (حالا یا با گناه یا بی گناه) تو بغلان کشته شدند که در بین اونها سید مصطفی کاظمی یکی از نمایندگان مجلس پارلمان هم از دنیا رفت که باعث ناراحتی ها و نگرانی های بیشتر مردم شد البته نه فقط برای اینکه سید مصطفی کاظمی از دنیا رفت بلکه بخاطر اینکه این قبیل موارد عامل نا امنی و نشاندهنده ناکامی دولت در امور امنیتی کشور است.
در سمت راست صفحه چند تا نظر سنجی درست کردم که از همه خوانندگاه عزیز چه افغانستان و چه هر جای دنیا که اینها رو میخونند خواهش میخوام نظرشون رو در این مورد به ما بگن !
این دو تا عکس رو هم در ادامه عکسهای قبلی گذاشتم ، هر دوتاش یکیه!.
بدون شرح!!!


نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 12:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام عزیزان !
حالتون خوبه ؟؟!![]()
الان ساعت ۷ شبه بد جوری حوصله ام سر رفته ، بیکارم !![]()
یه آهنگ از مریم حیدر زاده گذاشتم ، دارم باهاش حال میکنم !![]()
چند دقیقه پیش یه صدای مهیبی به گوش خورد
، گمونم یه راکت ( آر پی جی ) بود
نمیدونم کجا خورد ولی صداش واسه چند ثانیه بد جوری حال ما رو گرفت .![]()
دو ، سه روزه که چیزی هم ننوشتم آخه مطلب جالبی گیر نیاوردم که تو وبلاگ بیارمش .
راستی ملینا خانم نوشته بودیتبادل لینک کنیم ولی آدرسی رو که داده بود زدم نوشت وبلاگی به این نام ثبت نشده
، گمونم آدرس رو اشتباه وارد کرده بودی
!. نوشته بودی که عکسها ئی رو که قولش رو داده بودم بذارم ولی من نوشته بودم که نظر به درخواست میذارم ، هر نوع عکسی که بخواید اما فعلا تو اولین نفری هستی که ازم عکس خواستی ولی خوب باشه به زودی واستون میذارم .(البته اگه درخواست ها بیشتر هم بشه بد نیست )![]()
خوب فعلا حال ندارم از این بیشتر تایپ کنم
به زودی واستو باز عکس میذارم
شاد و موفق باشید .![]()
![]()
نوشته شده توسط عباس در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 8:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان! ![]()
امیدوارم که حال تمامتون خوب باشه و از دلدردهای ناشی از پرخوری عید جان سالم بدر برده باشید![]()
چیه ؟؟.. ، چرا اینجوری نیگا میکنی
،مگه کم خوردی؟؟!!
خوب من منظورم کسائیه که وقتی میرن مهمونی تا چشم صابخونه رو دور میبینند
سه چهارمه ظرف اجیل رو همراه با یه مشت شکلات و دوتا شیرینی
میندازند تو جیبشون تا وقتی که از خونه بیرون هم میرن با خوردن اونها از بیکاری و بیحوصلگی نجات بیابند !!. ( کلک !!.. تو که هنوزم جیبات پره!! )![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب ، بگذریم ، ببخشید که دو سه روز نبودم ولی نمیدونید من این روزها چقدر سرم شلوغه از روز عید تا حالا وقت سر خاریدن هم ندارم . آخه میدونید همراه یه تعداد هیئت های بازرسی میریم تا از پرسنل های اردو دیدن کنیم و من هم ازشون عکس میگیرم روز دوم عید که رفتیم به دیدن زخمی ها و مریضان اردو تو این دو سه روز بقیش هم نصف افغانستان رو گشتیم : زابل ، پنجوائی ، اسپیروان ، اسپین بولدک ...
عکسهای قشنگی هم گرفتم از منظره ها ، مناطق جنگزده ، سربازان و زندگیشون و از دوستای
آمریکائیمون( خطاب به ملینا )
![]()
![]()
![]()
امروز میخوام به درخواست مبینا خانم ( خواهر ملینا ) که نوشته بودند تو وبلاگ عکس بذارم واستون یه مقدار عکس از گذشته های کابل بذارم که میدونم اگه براتون تکراری نباشه جالبه ، مطمئنآ خیلی از هموطنانمون این منظره ها رو دیدند ولی یه کم کهنه تر و داغون ترش رو !!!
این عکسها ، عکسهائیه که حدآقل ماله ۲۵ یا ۳۰ ساله پیشه !
اگه خواستید اون عکسهایی رو هم که خودم تو این چند روز از گوشه و کنار گرفتم براتون میذارم ، اصلا هر جور عکسی که میخواید بگید من بذارم بشرطی که تو نظرات بگید ( آخه میدونید من واسه اینکار اصلا روحیه ندارم ) ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
راستی مبینا خانم گفته بودند که ایمیل آدرسم رو واسش بذارم اگه به سمت راست صفحه یه نگاهی بندازی میبینی که تو قسمت فهرست اصلی یه جائی نوشته ( ایمل ) همونجا کلیک کنی ایمل آدرسم رو میبینی ولی باز واست مینویسم : ssg205@yahoo.com
از همه بخصوص از ملینا میخوام که این عکسها رو در قسمت ادامه مطلب ببینند ، اگه افغانستان هستند یا افغانستان رو دیدند این عکسها رو با افغانستان امروزی مقایسه کنند و با نظراتشون ما رو شاد کنند . ![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب یادت نره!!!
نوشته شده توسط عباس در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 6:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام عزیزان !![]()
حالتون خوبه؟!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بازم عیدتون مبارک!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمیدونید اینجا امروز چه وضعیه . امروز که (خیر سرمون) روز اول عیده جناب لوی درستیز قوای مسلح افغانستان پاشده اومده قندهار نمیدونم روز اول عیدی اینجا چیکار داره؟!!!![]()
ما هم که نمیدونید با اینها چه وضعی داریم ، دوتا دوربین دستمون هی میایم این ور عکس میگیریم ، باز میدویم اون طرف فیلم میگیریم و خلاصه نمیذارند این عیده بهمون خوش بگذره.
راستی تا حالا در مورد کتاب کاغذ پران باز و غوغایی که نویسنده افغانیش "خالد حسینی " راه انداخته چیزی شنیدید :
چندی پيش کتاب کاغذ پران باز يا The Kite Runner نخستين رمان خالد حسينی نويسنده افغان عنوان پرفروش ترین کتاب سال ۲۰۰۳ در اروپا و آمریکا را از آن خود کرد؛ و بدين ترتيب موفقيت بزرگی را برای ادبيات افغانستان در صحنه جهانی پديد آورد.
مریم نوجوان، در نخستین عصیانش از خانه اش در دامنه هرات بدون اجازه مادر به شهر می رود، اما در بازگشت دیدن جسد بیجان مادر که با ریسمان از درخت آویخته شده او را در جا میخکوب می کند. این نخستین حادثه بزرگی است که قهرمان اول داستان را از رویاهای کودکانه بیرون می آورد و با واقعیتهای تلخ زندگی مواجه می سازد. مریم 15 ساله با خودکشی مادر مسیر زندگی اش عوض می شود و پدرش او را به اجبار به ازدواج مردی خشن و سنتی به نام رشید در می آورد.
مریم که هنوز از غم مرگ مادر بیرون نیامده است، اسیر مردی می شود که سی سال بزرگتر از اوست و وی برایش ارزشی بیش از یک خدمتکار محض و مطیع ندارد. زمانی مادر مریم به او گفته بود که دخترم، انگشت تقصیر مرد همیشه یک زن را نشانه می گیرد و مریم باور نکرده بود. اکنون مریم طعم تلخ حرفهای مادر را با تمام وجود می چشد و می بیند که راهی جز پذیرش تحقیر مرد و اهانت جامعه پیش رویش نیست.
لیلا، قهرمان دیگر داستان با سرنوشتی محنت بارتر از او روبرو می شود. لیلا که برعکس مریم دختر محبوب یک تحصیلکرده است، زمانی زندگی اش از هم می پاشد که در جریان جنگهای داخلی افغانستان، اصابت یک راکت به خانه آنها طومار زندگی پدر و مادرش را در هم می پیچد.
این حادثه زندگی لیلا را دگرگون می کند و از او یتیمی برجایی می گذارد که در هفت آسمان یک ستاره ندارد.
طارق دلداده لیلا پیش از این حادثه در اثر جنگ همراه با خانواده اش به پاکستان آواره شده است.
بدبختی لیلا زمانی دوچندان می شود که در می یابد با نطفه کودکی از طارق آبستن شده است و ......
خالد حسینی گفته است که اسم داستانش را از شعری از صائب تبریزی (شاعر قرن 17 میلادی) برگرفته است:
فلک از آفتاب آيينه داری پيشه می سازد********دو صد خورشيد رو افتاده در هر پای ديوارش


رمان کاغذپران باز ( بادبادک باز) که در سال 2003 یعنی حدود 4 سال پیش توسط خالد حسینی، نویسنده افغانی - آمریکایی نوشته شده، به بهانه داستان زندگی دو پسر جوان افغان، مروری دارد به وضعیت کابل در طول سی - چهل سال گذشته. تبعید، غم غربت، دوستی و خیانت، موضوع های محوری داستان است .
اين کتاب در نيويورک و پس از مدت کوتاهی در لندن منتشر شد، اما بجز آمريکا و بريتانيا، در ساير کشورهای جهان از جمله کانادا، آلمان، فرانسه، اسپانيا، ايتاليا و يونان، خوانندگان فراوانی را به سوی خود جلب کرد.دوم نوامبر امسال، فیلمی که بر اساس این رمان با کارگردانیه مارک فارستر با زبان فارس ، انگلیسی ساخته شده، به روی پرده سینما خواهد رفت اما شرکت سازنده فیلم، تصمیم گرفته است که فیلم کاغذپران باز، در داخل افغانستان به نمایش در نیاید.
تا کنون آثار ادبی و شعری نويسندگان افغانستان معمولاً از طريق ترجمه در دسترس علاقمندان غيرفارسی زبان قرار می گرفت. اما کاغذپران باز از جمله آثار محدودی است که به زبان انگليسی به نگارش در می آمده و با استقبال گسترده جهانی مواجه شده است.
رمان خالد حسينی تا کنون در دهها روزنامه و نشريه معتبر در کشورهای مختلف جهان و توسط نويسندگان شناخته شده معرفی و نقد شده است.
از جمله، ايزابل آلنده رمان نويس معروف آمريکای لاتين، کاغذپران باز را يک رمان فراموش نشدنی و فوق العاده خوانده و می گويد، اين داستان چنان نيرومند است که مدتها پس از خواندن آن هرچه می خوانده، بی روح به نظر می رسيده است.

از اين رو کاغذپران باز پيش از آن که در بين خوانندگان افغان مطرح شود، جای خود را در قلب خوانندگان انگليسی زبان باز کرد و شهرت و اعتبار فراوان به دست آورد.
اين کتاب داستان دو کودک همبازی و دو دوست را روايت می کند که از دو خاستگاه اجتماعی جداگانه و کاملاً متفاوت برخاسته اند. امير فرزند يک مرد ثروتمند و متمول پشتون است و حسن، از يک خانواده فقير هزاره برخاسته که اعضای خانواده اش به خدمتکاری مشغولند.
اين دو کودک در افغانستان دوران پادشاهی در يک خانه در کابل بزرگ می شوند و سرگذشت آنها وضعيت اجتماعی اين زمان را به تصوير می کشد.
باری حسن در مسابقه کاغذپران بازی يکه تاز می شود؛ اما امير اين پيروزی دوستش را که با موقعيت او همطراز نيست تحمل نمی کند و دست به حيله می زند.
پس از کودتای 1978 و آغاز جنگ داخلی، خانواده امير از افغانستان می گريزد و به آمريکا مهاجرت می کند. پدر امير در آنجا در يک پمپ بنزين مشغول کار می شود تا فرزندانش بتوانند درس بخوانند.
حسينی در اين قسمت از کتاب نماهای جالبی را از زندگی دشوار افغانهای در تبعيد تصوير می کند که با وجود زندگی فقيرانه در غربت، احساس غرور و افتخار قومی را همچنان با خود دارند.
در اينجاست که امير در می يابد که رفتار او با دوستش حسن انسانی نبوده است. سرانجام او با اين آرزو که دريابد در جنگها بر سر دوستش و خانوده او چه آمده و رفتار گذشته خود را جبران کند، به افغانستان باز می گردد.
خالد حسينی از پدر و مادری هراتی در کابل به دنيا آمده و در آنجا بزرگ شده است. او در سال 1976 به ديار غرب مهاجر شده و ديگر به افغانستان باز نگشته است. وی اکنون در کاليفرنيا به حرفه پزشکی اشتغال دارد.
کاغذپران باز اولين رمان آقای حسينی به زبان انگليسی است، اگرچه او می گويد که در گذشته داستانهايی به فارسی، زبان مادری اش، نوشته است. آقای حسينی طی گفتگويی با بی بی سی در اين باره که چرا رمان خود را به زبان انگليسی نوشته است، گفت که از يکسو نوشتن به انگليسی برايش راحت تر بوده است و از سوی ديگر می خواسته است مخاطبان بيشتری داشته باشد و آن دسته از مردم جهان که تصوير درستی از افغانستان ندارند، اين کشور را از طريق خواندن چنين آثاری بهتر بشناسند.
نويسنده رمان گفت، با وجود اينکه سالها در افغانستان نبوده، اما تصوير کابلی را که در سالهای پيش از جنگ به خاطر می آورده، در فصلهای نخستين کتاب ارائه کرده است.
او همچنين ياد آور شد که آنچه درباره زندگی پناهندگان افغان در غرب نوشته، در واقع تجربه شخصی خود او بوده که خواه ناخواه با تخيلات رمان نويسی عجين شده است؛ اما در تصوير دوران مجاهدين و طالبان بيشتر متکی به روايتهای ديگران و اطلاعات ارائه شده در رسانه ها بوده است.
آقای حسينی تأکيد می کند که قصد دارد با نوشتن رمان ديگری درباره زندگی يک زن افغان، به کار داستان نويسی خود ادامه دهد؛ و البته از سوژه های زندگی در غرب نيز نمی خواهد غافل بماند.
به تازه گی نام این کتاب به لیست پرفروش ترین کتابهای تهران هم اضافه شده راستی ، نمیدونم شما با خواندن این مطلب چه به ذهنتون رسید ولی من که خیلی دوست دارم این کتاب رو بخونم ولی تمام قندهار رو گشتم پیدار نکردم تا یک ماه پیش هم که تو کابل بودم چنین کتابی رو ندیده بودم اصلا نمیدونم این کتاب تا به حال به افغانستان اومده یا نه .
از عزیزانیکه از کابل این وبلاگ رو میخونند میخوام که اگه محل فروش این کتاب در کابل رو میدونند لطفا در قسمت نظرات به ما خبر بدن .
چون غیر از من چند تا از دوستاهام هم دنبالش میگردند.
به سایت های پائین هم یه سربزنید
معرفی فیلم در دانشنامه آزاد (ویکی پدیا) (به زبان انگلیسی)
فعلا با اجازه تون
نوشته شده توسط عباس در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 1:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
این گل به مناسبت عید سعید تقدیم به تمام دوستان
نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 9:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام به تمام عزیزان !
امیدوارم که حال تمام دوستان ، رفقا ء ، اراذل و اوباش ... ببخشید جو گرفت![]()
![]()
منم هی ... بد نیستم !!
اصلا مگه تو دکتری؟؟؟؟...![]()
بچه ها ماه رمضون هم تموم شد .
روزه گرفتن ها ، گرسنگی ها
، و البته ماه رحمت ، ولی رحمت خدا همیشه هست .
دیروز واسم خیلی نظرات جدید اومده بود اما به خاطر گرفتاری های زیادی که داشتم فقط تونستم نظرات رو بخونم ولی وقت نکردم جوابشون رو بدم ، آخه میدونید از من خواسته بودند یه پیام تبریکیه جالب طراحی کنم که به قدمه های پائین بفرستیم . ساختنش وقت تمام روزم رو گرفت هشت پیام تبریک آماده کردم تا یکیش رو قبول کردند وقتی هم که کارم تموم شد تقریبآ وقت افطار بود .
امروز هم که میز کارم رو باز کردم اول از همه چشمم به نظر آبجی خوبم پری جون افتاد که البته زود رفتم و تو وبلاگش جوابش رو دادم .
راستی بنا به در خواست بعضی دوستان و تحریک کردن حس غیرت دینی و مذهبی بنده ،
لینک (امگا) رو هم از وبلاگ برداشتم ، ولی به نظر شما بهتر نبود میذاشتیم حرفش رو بزنه ؟؟؟؟خوب مام جوابش رو میدادیم .
درضمن تمام نظرات امگا هم از آرشیو نظرات پاک شده و نظرات هم از این به بعد ، بعد از تایید به نمایش در میان .
و اما ملینا خانم !!!!!
مثل اینکه تو شبها خواب نداری![]()
چاخان !!!..
نوشته بودی ۴ صبح ولی تو آرشیو ساعت ۶:۱۷ رو ثبت کرده بود .![]()
در مورد جکهات : همش تکراریه ، جدید ترش رو پیدا کن ![]()
![]()
گفته بودی جواب حرفهات رو بگم ، میتونی تو ادامه مطلب بخونی .
بقیه هم نظرات خودشون رو در این مورد بگن.
با تشکر
نوشته شده توسط عباس در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 1:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
نوشته شده توسط عباس در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 5:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم ![]()
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی ![]()
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ ![]()
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم!
... توبه میكنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
نوشته شده توسط عباس در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 4:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،
ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی غنج می رود.
ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید.
من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.
من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!''
تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....! خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!''
من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !!
جالب بید ؟
نوشته شده توسط عباس در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 11:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
این پست رو فقط واسه یه نفر که ( خودش میدونه ) نوشتم . بقیه نخونند برن سراغ پست بعدی
در مورد (آمریکائی ها)
تو ادامه متن بخونش
نوشته شده توسط عباس در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 11:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
حرف اول

اینجانب عباس فرزند... مگه تو فضولی ، عاشق افغانستان ، متولد 12 آبانماه 1365 ، شهر قم بیست متری مطهری کوچه شماره... باز فضولی کردیااااا..... فعلا مسکونه کابل ، قرغه ، ایستگاه... مثل اینکه تو روت کم نمیشه .
تا 17 سالگی غیر چند شهر ایران مثل قم و تهران هیچ جا رو ندیده بودم ، بعد از اون به کابل اومدم مدتی بعد به ارتش افغانستان اومدم و الان دوسال از روزی که برای انجام وظیفه به قندهار اومدم میگذره .
بیشتر وقت من به خاطر وظیفه ام پشت کامپیوتر و در اینترنت میگذره و عزیزانی که به وبلاگ بیان و نظری بدن در مدت کمی جوابشون رو خواهند گرفت .
امیدوارم از وبلاگ فقیرانه ما خوشتون بیاد وکمبودهای وبلاگ رو به بزرگی خودتون ببخشید .
اگه راهنمائی برای بهبود وبلاگ هم داشته باشید و در قسمت نظرات بگید خیلی ممنون میشم ، اگر هم نداشته باشید رفتن بدون نظر خیلی بی معرفتیه ، شما که بی معرفت نیستید ؟؟؟!! .....
فهرست اصلی
دوستان
زرین جم
تیمارستان
عاشقانه ها
اگه میخوای امشب از ترس خوابت نبره کلیک کن
خرمگس ( صادق جون )
جک و اس ام اس
یه وبلاگ آموزشی قشنگ و کامل
بروبچ باحال خوش آمدید
پسر تنها
من مرجان شوهر میخوام
جک های باحال
سایت حامد کرزی
بیا تو پشیمون نمیشی
پسر جهنمی
مرد تنهای شب
سینا جوکر
سیاست پلاستیکی
احساس تنهائی
قاصدک
بوسه عشق
ببین چه غمگینانه دوست دارم
آوای سکوت
سکوت (هیسسس...)
معرفی پیشرفته ترین ارتش,تجهیزات نظامی و نیروهای ویژه در دنیا
سرباز ( از نوع قلابی )
شب کابل(سوسن خانم)
مردی در سایه سار باد ( حمیدجان )
دختر آتش
امین بالاک 13
دختر شاه پریون (پری جون)
خاله سوسکه
قوی نقره ای ( مارال جون )
Robbie Williams ... King of Pop
اون یکی وبلاگ خودم
FSAD
داشته ها
chat room
فال حافظ
معجزه رنگها
رابطه تاریخ تولد با شخصیت شما
یه مقدار حرفهای عاشقانه
یه داستان خیلی قشنگ
علم بهتر است یا ثروت
نوشته های پیشین
هفته سوم دی 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
به وبلاگ وطندار خوش آمدید امیدوارم که لحظات خوشی را در این وبلاگ سپری نمائید
POWERED BY